|
چهارشنبه 03 اردیبهشت 1393 :: 11:12 :: نويسنده : love song
وقـتی یـه چـیــزی بـهـت میـگـه حـــرصـت دراد...
بـرمـیگــردی و بـا اخـــم نـگاش میـکـنی و یــه ضــربـه مـیـزنی بـه بـازوش کـه بـگی خـیلی بـدی... امــا تنـهـا کاری که اون مـیکنـه یـه لبـخـنـد مـیـزنـه و مـیگـه : زدی؟!...مـنــو زدی؟بـاشه...! قـهــر مـیکـنـه و روشـو بـرمـیگـردونـه ... اونـجــاس کـه دلـت میـگیـره... اسـمشـو بـا تـمــام عـشـق صــدا میـکـنی دسـتـاتـو میـگیـره و میـگـه جــونـم؟ شــوخی کــردمــو مـیـبرتـت تـو آغـوشـش.... چـشـاتــو میـبنـدی و دلــت آروم میـگـیـره!!! اونـجــاس کــه مـیگی خــدایــا ازم نـگـیـرش...
|
||