|
جمعه 04 اسفند 1391 :: 00:30 :: نويسنده : eshqeman
گاه دلتنگ میشوم
دلتنگ تر از همه ی دلتنگی ها..
گوشه ای مینشینم و حسرت ها را میشمارم
و باختن و صدای شکستن را...
نمیدانم من کدامین امید را نا امید کردم
و کدام خواهش را نشنیدم
و به کدام دلتنگی خندیدم
که چنین دلتنگم...
وقتی تمام احساس دلتنگیت را با یک به من چه پاسخ میگیری
به کسی چه چقدر تنهایی....
کاش هر روز جمعه بود و
نگاهم کن که چشمانت قشنگ است
صدایم کن که دل در سینه تنگ است مرا با خود ببر آنسوی غربت
که اینجا شیشه هم از جنس سنگ است....
وقتی دلم برات تنگ میشه
میرم پشت ابرها و زار زار گریه میکنم
تا کسی منو اشک ریختنمو نبینه
هر وقت بارون میاد بدون که دل من برات تنگ شده
انگشتانت را به من قرض بده
برای شمردن لحظه های نبودنت کم آوردم...!
امروز که آیینه جوابش سنگ است
دلتنگی من تمام نمیشود
سوهان می کشم قصه ی دلتنگی هایم را،
.
چه فرقی می کند
من ماندم و ۱۶ جلد لغت نامه،
نمیشود
تو که می آیی
نمی دانم
عاشقتم محمد خیلی دلم برات تنگ شده...
|
||
نام کاربری یا ایمیل خود را وارد کنید
کد ۶ رقمی ارسالشده به ایمیل و رمز عبور جدید را وارد کنید.
در چند ثانیه حساب کاربری خود را بسازید
دیدگاه خود را با ما در میان بگذارید
ورود کاربران
خوش آمدید! لطفا وارد حساب خود شوید