function GetBC(lngPostid)
{
intTimeZone=33042;
strBlogId="10908";
intCount=-1;
strResult="";
try {
for (i=0;i گاه دلتنگ میشوم دلتنگ تر از همه ی دلتنگی ها.. گوشه ای مینشینم و حسرت ها را میشمارم و باختن و صدای شکستن را... نمیدانم من کدامین امید را نا امید کردم و کدام خواهش را نشنیدم و به کدام دلتنگی خندیدم که چنین دلتنگم... وقتی تمام احساس دلتنگیت را با یک به من چه پاسخ میگیری به کسی چه چقدر تنهایی.... کاش هر روز جمعه بود و نگاهم کن که چشمانت قشنگ است صدایم کن که دل در سینه تنگ است مرا با خود ببر آنسوی غربت که اینجا شیشه هم از جنس سنگ است.... وقتی دلم برات تنگ میشه میرم پشت ابرها و زار زار گریه میکنم تا کسی منو اشک ریختنمو نبینه هر وقت بارون میاد بدون که دل من برات تنگ شده انگشتانت را به من قرض بده برای شمردن لحظه های نبودنت کم آوردم...! امروز که آیینه جوابش سنگ است دلتنگی من تمام نمیشود سوهان می کشم قصه ی دلتنگی هایم را، . چه فرقی می کند من ماندم و ۱۶ جلد لغت نامه، نمیشود تو که می آیی نمی دانم عاشقتم محمد خیلی دلم برات تنگ شده...


دلتنگیهایم را
گردن غروبش مى انداختم …




در زهن زمانه عشق هم بی رنگ است
هرکس که نداند تو خودت میدانی
آری به خدا دلم برایت تنگ است …

همین که فکر کنم من و تو دو نفریم
دلتنگتر میشوم برای تو . . .

تا هموار سازم جاده های آمدنت را …
آن سوی دنیا باشم یا فقط چند کوچه آن طرف تر…؟!
پای عشق که در میان باشد
دلتنگی دمار آدم را در می آورد …

که هیچ کدام از واژه هایش مترادف این “دلتنگی”های لعنتی
کاش دهخدا میدانست دلتنگی معنا ندارد !
درد دارد…

پنجره ای باز می شود
پرده بی رنگ دلتنگی
کنار می رود
آرام میان جانم
خانه می کنی . . .

چرا امشب واژه هایم
خیس شده اند ...
مثل ِ آسمانی که امشب
می بارد …
و اینک باران
بر لبه ی پنجره ی احساسم
می نشیند
و چشمانم را نوازش می دهد …
تا شاید از لحظه های دلتنگی
گذر کنم….jpg)
![]()